کد خبر 295067
۱۸ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۳:۳۳

معرکه موشک و آوار و باران؛ عملیات نجات در آن نیمه شب بارانی شهرری

معرکه موشک و آوار و باران؛ عملیات نجات در آن نیمه شب بارانی شهرری

جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، فقط میدان نبرد با دشمن نبود، مشق عشق و صحنه حضور امدادگران در محراب عبادت بود. روایت رشادت جوانانی که جنگ هشت ساله را ندیدند؛ اما شجاعت و ایستادگی؛ میراث پدرانشان بود و در سخت ترین لحظات در میان دود و آوارها برای نجات هموطن ایستادند.

به گزارش حیات به نقل از ایسنا، امیرحسین محمودی یکی از این جوانان است که از سال ۱۳۹۲ در سنین نوجوانی وارد جمعیت هلال احمر شده و سال‌هاست به عنوان امدادگر تخصصی در جمعیت هلال احمر فعالیت می‌کند و امدادرسانی در سیل لرستان و زلزله کرمانشاه در کارنامه دارد. محمودی از سه سال پیش در پایگاه تهران-قم مستقر است و به تبع آن حضور در عملیات‌های حوادث جاده‌ای. اما هیچ‌ کدام از آن عملیات‌ها و تجربه‌ها شبیه روزهای جنگ نبود چون این بار عملیات فقط یک تصادف نبود، میدان جنگ بود .

این امدادگر درباره خاطراتش از جنگ می‌گوید: در جنگ ۴۰ روزه در پهنه جنوب و شرق شیفت تیم آوار بودم و تقریبا تمام جنگ را در حالت آماده‌ باش بودم، زیاد به خانه نرفتم و در مناطق مختلفی مثل ۱۳ آبان، تهرانپارس، کیانشهر و غیره اعزام شده بودم.

امداد در سایه انفجار؛ هر مأموریت یک روایت

خروج اضطراری در محله ۱۳ آبان

یکی از سخت‌ترین مأموریت‌های ما در یکی از محلات جنوب تهران بود، وقتی در نیمه شب یک مجتمع مسکونی در محله ۱۳ آبان مورد هدف موشک قرار گرفت.

آن شب باران می باید و محل حادثه به پایگاه ما خیلی نزدیک بود، بلافاصله بعد از شنیدن صدای انفجار خودمان را به محل اصابت رساندیم. من به همراه حدود ۱۵ نفر دیگر به همراه چند خودروی نجات و آمبولانس وارد صحنه شدیم. به لحاظ فنی عملیات سختی بود و بارش باران نیز سختی آن را بیشتر کرده بود. در ابتدا پنج مجروح کودک شامل ۳ دختر بچه و ۲ پسربچه را به بیمارستان بردیم که بعضی از آنها دچار جراحت سطحی شده و یا دست و پایشان شکسته بود. دوباره به محل بازگشتیم و دیدیم طبقه سوم این ساختمان سالم بود؛ اما ساکنان آن می ترسیدند که از محل خارج شوند که تک تک آنها را آرام کردیم و با حمایت روانی مناسب توانستیم قانعشان کنیم که از ساختمان خارج کنیم. اما طبقه چهارم شرایط بسیار بدی داشت و به شدت تخریب شده بود؛ من به همراه دو نفر دیگر خیلی سخت توانستیم خودمان را به آن طبقه برسانیم زیرا اصلا امکان تردد یک آدم نبود و باید شبیه به گربه‌ها خودمان را از سوراخ‌ها رد می‌کردیم. علاوه بر این شرایط آوار طوری بود که هر لحظه ممکن بود ساختمان تخریب شود و تردد به آنجا خیلی سخت بود.

وقتی آنجا رسیدیم، راه عادی ساختمان بسته بود، متوجه شدیم در طبقه چهارم ۳ نفر شامل پدر، مادر و دختر ۲۱ ساله این خانواده میان آوار گرفتار شده بودند. ما در ابتدا مادر خانواده را دیدیم که متأسفانه زیر آوار مانده و به شهادت رسیده بود.  سپس صورت پدر خانواده را دیدیم که زیر آوار بود؛ اما می‌توانست صحبت کند و حالش خوب بود و دختر خانواده نیز به راحتی قابل دسترسی بود.

در ابتدا توانستیم دختر خانواده را که آوار زیادی روی او نبود را به پائین منتقل کنیم. سپس عملیات آواربرداری را آغاز کردیم که کم کم هوا روشن شد؛ اما باران هم آمد که کارمان را سخت تر کرد؛ زیرا با بارش باران سقف سنگین می‌شد و احتمال فروریختن آن بیشتر می‌شد به همین دلیل تصمیم گرفتیم عملیات را با سرعت بیشتر و حالت خروج اضطراری پیش ببریم.

امداد در سایه انفجار؛ هر مأموریت یک روایت

 کارمان با پدر سخت تر بود زیرا او  به شدت از ناحیه ستون فقرات آسیب دیده بود و این مسئله انتقالش را از ساختمان نیمه خراب سخت می‌کرد که تصمیم گرفتیم با ایجاد کارگاه طناب‌زنی و برانکارد مخصوص(بسکت) پدر را که سرم دریافت کرده بود و پانسمان نیز شده بود، از خارج از ساختمان به پائین منتقل کنیم که این کار خیلی حرفه‌ای و دقیق انجام شد و خوشبختانه فرد از ساختمان خارج شد.

سپس مادر خانواده را نیز پس از قرار دادن در کیسه جسد با همان روش به پائین ساختمان انتقال دادیم، اما سعی کردیم بقیه اعضای خانواده در محل حادثه متوجه شهادت مادر نشوند تا بتوانیم کارمان را پیش ببریم و به آنها شوک دیگری وارد نکنیم.

به خاطر دارم همزمان با انتقال این عملیات ما، در ساختمان کناری نجاتگران آتش نشانی در حال خارج کردن پسربچه ۱۳ ساله‌ای از میان دیوارها بود که خانواده‌اش بسیار نگران او بودند و همه این ها با هم باعث شده بود شرایط بسیار ناراحت کننده‌ای در فضا ایجاد شود؛ اما خوشبختانه توانستیم همه این محبوسان را از ساختمان خارج کنیم.

از نجات دختربچه‌ها تا طوطی

محمودی درباره یکی دیگر از عملیات‌ها در شهرری ادامه می‌دهد: یکی دیگر از خاطرات من مربوط به حمله به برج هارمونی شهرری است، به خاطر دارم آن روز ما در حال گشت‌زنی بودیم که این برج مورد حمله قرار گرفت و ما توانستیم در کمتر از یک دقیقه خودمان را به آنجا برسانیم. وقتی ما رسیدیم هنوز شعله و دود در محل مشاهده می‌شد و مردم با دادو فریاد در حال فرار بودند و وقتی ما را در تاریکی با چراغ قوه هایمان دیدند بسیار خوشحال شدند و فریاد می‌زدند «کمک رسید».

آنطور که ما ارزیابی کردیم طبقات بالایی برج مورد هدف قرار گرفته بود و بقیه ساکنان ساختمان باید سریعا خارج می‌شدند که بعضی از آنها توانسته بودند خودشان خارج شوند و بقیه از ترس نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند. ما در ابتدا جوان‌ها را به پائین هدایت کردیم و بعد یک خانم مسن را کول کردیم و تا پائین بردیم.

وقتی به طبقات بالایی رسیدیم با تعدادی پیکر و افرادی که زیر آوار گیر کرده بودند، مواجه شدیم. از آنجایی که اولویت با افراد زنده است سراغ زنده‌ها رفتیم و مردی را دیدیم که گریه می‌کرد و نقطه‌ای را به ما نشان می‌داد. این مرد از ما خواهش می‌کرد که زن و بچه‌اش را از زیر آوار خارج کنیم و موهای خانمش را از زیر آوار به ما نشان داد. 

ما تلاش کردیم این خانم را از زیر آوار خارج کنیم؛ اما متاسفانه جراحات به حدی بود که این خانم در دم جانش را از دست داده بود و فقط توانستیم پیکرش را آزاد کنیم. به گفته این آقا دختر بچه‌شان نیز پیش مادرش بود که ما در حال جستجو برای پیدا کردن دختر بودیم که از بیمارستان خبر دادند این دختر بچه در زمان حمله در جای دیگری بوده که به بیمارستان منتقل شده و خداروشکر حالش خوب است.

بعد از خارج کردن بقیه محبوسان، از ساختمان خارج شدم که خانمی از من خواست که به طبقه سوم بروم و طوطی‌اش را بیاورم که من توانستم  او را هم از ساختمان خارج کنم.

امداد در سایه انفجار؛ هر مأموریت یک روایت

دل‌ ما سنگ نیست

یک روز  در یکی از ساختمان‌هایی که مورد حمله قرار گرفته بود در حال خارج کردن اجساد بودیم که از یکی از شهروندان شنیدم که می‌گفت: « این‌ها چقدر دل‌سنگ هستن» شرایط در آن لحظه جوری نبود که من بتوانم بایستم و جواب او را بدهم؛ اما وقتی عملیات تمام شد و شب به پایگاه بازگشتیم موقع خواب به این جمله فکرکردم و در ذهن خودم جواب او را دادم که «ما دل سنگ نیستیم، ما هم آدم هستیم و با دیدن این پیکرها و شهادت هموطنانمان ناراحت می‌شویم و حتی گریه‌مان هم می‌گیرد؛ اما در آن شرایط خاص باید احساساتمان را کنترل کنیم و با منطقمان پیش رویم تا بتوانیم وظیفه‌مان را انجام دهیم تا تلفات بیشتر نشود» و اینگونه من این جمله را در ذهنم آماده کردم تا اگر دوباره کسی این جمله را به من گفت بتوانم پاسخش را بدهم.

به گزارش ایسنا، هر مأموریت یک روایت است، روایتی که شاید در میدان در ظاهر امدادگران جز نجات چیزی دیده نشود، اما هر امدادگر زمانی که عملیات به پایان می رسد، از زمان صدای آژیرخطر تا پایان عملیات را صدها بار در ذهن خود مرور می‌کند، شاید بسیاری از افراد آن‌ها را سنگ دل بخوانند به این دلیل که آنچه را آنها لمس و تجربه می‌کنند، برای هر شخص عادی پیش نمی‌آید؛ اما آن‌ها باید در میدان خطر و بلا، استوار بمانند تا بتوانند عملیات را به بهترین شکل به پایان برسانند؛ اما در تنهایی، همه چیز در درونشان فرق می‌کند. این امدادگر از تصاویری که جنگ در ذهنش به یادگار گذاشته می‌گوید؛ تصایر تلخی که در میان آن‌ها شیرینی نجات صدها نفر هست و شاید همین نجات و امدادها تنها آرامش درونشان باشد.

خبرنگار: مبینا آقاخانی

انتهای پیام// 

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha